نسخه مناسب براي چاپ
 

صدا چه آشنا مي‌‌آمد و دلنواز.
بعد از سال‌ها، پلک‌ها دوباره به شوق ديدن باز شدند.
نگاه‌ها خسته، بي‌سو و بي‌رمق، تشنه به دنبال صدا -که چه زيبا بود- دويدند.
همان بود که بود. خاک و خاک و خاک ....
و قامت مرد، که چه بلندبالا و استوار بود.
و لبخند دخترک که چه دلنشين بود.
چشم‌ها خسته از دويدن و گشتن در اين بيابان، غرق در دو چشمه شدند.
چه سنگين بود نگاهش، و چه برقي داشت چشمانش.
«اين سيب ها مال شما»
اين چشم‌ها ، اين صدا، جان آشفته‌شان را چه آرام مي‌کرد
«مگر گرسنه نيستيد؟ مگر تشنه نيستيد و کامتان به آب گل‌آلود چاه‌ها تلخ نشده؟»
به رؤياها و خيالات هميشگيشان مي‌ماند...
در اين بيابان، اين خانه‌ي خار و خاک و آتش... سيب؟
اما مرد مطمئن سخن مي‌گفت.
«چشم هايتان بي فروغ شده و دل‌هايتان تيره. چشم‌هايتان را روشن‌؛ دل‌هايتان را زنده کنيد.»
نگاه‌ها، با ترديد آشيانه‌ي چشم‌ها را رهاکردند و به آستانِ دستان مرد فرود آمدند.
مرد لبخندي زد و چشمان دخترک درخشيد.
باورش چه سخت بود!
اين بوي عطر و اين نسيم روح‌افزا، رؤياي شب‌هاي بي‌تابي و سراب روزهاي بي‌آبي نبود.
باغستان دستان مرد پر بود؛ پر از سيب.


***


اين لحظات - که مرد عزم رفتن داشت - چه دشوار، چه تلخ بود.
به يادشان مي‌آمد روزهاي بي‌آبي و خواري،
که تشنگي ‌بود و آب تلخ و گل‌آلود چاه‌ها.
روزهاي درماندگي و بيچارگي.
روزهايي که مرد آمد؛ سيب آورد و نشاني چشمه را داد.
مي گفت: «از اين سيب‌ها بهره‌مند شويد. دانه‌هايش را بکاريد و آبياري کنيد. اما نه به آب اين چاه‌ها، که به آب روشن و زلال چشمه»
چشمه دور بود و راه دشوار.
اما چه شيرين بود، رفتن و خسته‌شدن به اميد رسيدن. چشمه را ديدن و سيراب شدن.
چه شيرين بود اميد رستن از بيابان، شوق جاودان ماندن سيبستان.
چه شيرين بود ديدن خنده‌ي نهال‌ها و تولد سايه.
به ياد مي‌آوردند چاه‌داران را، که چاهشان را از دست رفته مي‌ديدند؛ که قدرتشان، زندگيشان بود.
آن‌ها رو در روي مرد مي‌ايستادند و چاه را فرياد مي‌کردند: « چشمه دور است و پايتان رنجور. آب چاه‌ها -گرچه گل آلود و شور - نزديک است و به بهايي اندک خريدني. سوداي سيبتان، آرزوي ديوانگان را ماند.»
و مرد، چه‌قدر دل‌آزرده مي شد! لبخندي مي‌زد که :
« سبزي سيبستانتان مرا بس. »
و اکنون مرد، خسته بود؛ انگار که خسته‌ي هزار سال.
نگاه آخرينش را به سرتاسر بيابان -که چه باغستاني شده‌بود- هديه کرد.
نگران بود.

نه حالا، که هميشه نگران روزگار نبودنش بود.
نگران اين مردم و اين باغ. با اين ترديدِ گاه و بي‌گاهشان و آن چاه‌داران.
اين کاهلي و سادگيشان و آن بيابان‌دوستان!
همه منتظر بودند؛ منتظر آخرين کلام.
تا اين مرد - که همه چيزشان از او بود، كه زندگي را برايشان خواسته‌ و آورده‌بود - چه بگويد به يادگار، که پس از او چاره‌ي کارشان باشد.
دست‌هاي مرد آرام و با شکوه بالا آمد. لب‌ها به لبخندي نشست غم‌آگين.
 صدا آشنا بود و دلنواز:
«آب ...
           ... و دخترم»
اضطراب و آشفتگي گاهِ رفتن مرد ، فرصت لحظه‌اي درنگ را از همگان ربود که راز اين آخرين کلام چه بود.
لب‌هاي مرد آرام گرفت و چشم‌هايش بسته شد.


***


چشمه، چاه‌ها را بي‌رونق کرده‌بود، و حالا اين آشفتگي چه خوب فرصتي بود براي چاه‌داران که همه چيز را فداي چاهشان مي‌خواستند.
و اين سستي و ترديد مردمان ، اين ترسشان - که نگراني مرد هم از آن بود - چه خوب ياوري براي چاه‌داران شده‌بود.
« به آب چاه هم مي توان سيراب ماند و سيراب کرد.»
« سيب را آب مي بايد چه از چشمه چه از چاه.»
اين وسوسه که فراگير شد، دختر نمي‌توانست آرام گيرد. و خاموش، خشک‌روزي سيبستان را به انتظار نشيند.
واژه‌ها سر بر مي‌آوردند؛ چه غمگين! که انگار از دلي شکسته؛ چه با صلابت! که انگار از جاني مطمئن.
« فراموش کرديد روزگار درماندگي و تشنگيتان را؟
كه همه‌ي زندگيتان اين خاک سوزان بود و جرعه‌جرعه آب تلخ.
و چشمه را، که آب، اين درخت و اين باغ، از اوست.
از يادبرده ايد کلام آخر را؟ »
اما عزم چاه داران اين بود که «چاه بايد و چشمه نبايد.»
و چشمه و دختر، هر دو، کلام آخر مرد بودند.
مي‌دانستند که « تا دختر هست، فراموشي چشمه، تنها خيالي است.»
دست‌ها به پيماني گره‌خورد، که نه باغ بماند و نه باغبان، نه سيب بماند و نه دختر.
پرده‌ي آتش کين‌شان که سيبستان را فراگرفت، دختر ديگر پيدا نبود.
چاه‌داران، بيابان طلب مي کردند .
و بيابان را چه جاي سيب؟! چه جاي سيبستان؟!
دختر که رفت، چشم‌ها که چشمه را گُم کردند،
بيابان ماند و چند درخت خشکيده.


***


سال‌ها مي گذرد؛
بيابان، آتشين و سوزان،
           پر از تشنه؛
چشمه، جوشان و زلال،
           پر از آب.


 
بازگشت