|
||||
| شب، آرام و خاموش، چادر سياه خويش را برسر شهر كشيدهاست. شب، خانة اسرار است و سراپردة راز. و همراز شب، عارفان و عاشقاناند. | ||||
| از گوشه و كنار شهر، به جز زمزمة طولاني و بيپايان جيرجيركها، صدايي به گوش نميرسد. | ||||
| آرامش و سكوت، گويا در ذات همة شبهاست. امّا امشب از گوشهاي نه چندان دور، نالهاي حزين به گوش ميرسد. | ||||
| "سلام بر تو اي رسول خدا! از سوي من و هم از سوي دخترت كه در كنار تو آرميدهاست. | ||||
| هماو كه بسيار زود به تو پيوست." | ||||
| اين ناله كه گويا جان را به همراه خويش بهدر ميبرد و چنين غمگنانه، ديوار سكوت شب را ميشكند، نالة كيست؟ | ||||
| شهر، هيچگاه غمنالهاي چنين غريبانه نشنيدهاست. | ||||
| اما نه! گويا در خاطرات شهر، در زماني نهچندان دور صدايي همين قدر جانسوز، ثبت شدهاست. صدايي كه دل شهر را به لرزه ميافكند. و خواب از چشمان غفلتزدة مردمان ربودهبود. صدايي كه يادآور هزاران خاطره بود. خاطراتي نه چندان دور كه رؤيا بپنداريشان و نه چنان كمشمار كه فراموششان كني. خاطرات مهربانيها و عطوفت پدري مهربان با يگانه دخترش و سفارشهاي او در نگاهباني از اين گوهر بيهمتا. | ||||
| اما وجدان زنگار گرفتة شهر، صيقل چنين خاطراتي را برنميتابيد. مردمان، سكوت غفلت را بيشتر از فرياد بيداري ميپسنديدند. دوست نداشتند هيچ نسيم آگاهياي آرامش تارعنكبوتي خانههايشان را برهم زند. براي همين برخاستند. زبان گشودند. سكوت مرگبارشان را شكستند. به اعتراض برآمدند. و افسوس كه تازيانة اعتراض را بر پيكري جز آنچه بايد، فرود آوردند. | ||||
| به جاي آنكه از خود بپرسند كه ريشة اين درخت غم كجاست؟ و بجاي آنكه تسكين اين درد بزرگ را مرهمي باشند؛ زبان تلخشان را به كنايه و زخم گشودند. و اين همة آگاهي آنان بود. | ||||
| "علي! به فاطمه بگو يا روز گريه كند يا شب. گرية بيامان او آسايش ما را سلب كردهاست." | ||||
| اينك فاطمه، ديگر نه روز ميگريد و نه شب. و مردمان در آرامش مرگبار خويش، خفتهاند. | ||||
|
||||