|
||||||
| اينك، كاروانِ خاطرات، كوچ دردمندانة خويش را به پايان رساندهاست. اينجا نقطة موعود است. گوشهاي غريب، در اين سرزمين آشنا. پيكر آسماني زهرا ميبايد در اين زمين آرام بگيرد و سالياني دراز پنهان باشد. | ||||||
| هيچكس حتّي دوستان فاطمه هم نخواهند دانست كه آرامگاه او كجاست تا همگان بدانند كه زهرا در هيچجاي اين سرزمين آرامشي نداشت. | ||||||
| همه ميايستند. اميرالمؤمنين دستاني از نور را كه از قبر بيرون آمده ميشناسد. گويا اين دستان پيامبر است، در انتظار بازپسگيري پارةتن خويش. صداي نالة ملايك، بر آسمان و زمين لرزه افكنده و دل آسمانيِ فرزندان زهرا بهسختي در سينه جاي گرفتهاست. علي دردمندانه و با حسرت بسيار، يار و ياور عزيز خويش را به دست پيامبر ميسپارد. | ||||||
| ستارگان چشم فروبستهاند؛ گويي توان ديدن ندارند. | ||||||
| علي غمگنانه در كنار قبر محبوب خويش، ناله سر ميدهد: | ||||||
| "سلام بر تو اي رسول خدا! از سوي من و هم از سوي دخترت كه در كنار تو آرميدهاست. هماو كه بسيار زود به تو پيوست. | ||||||
| آه اي رسول خدا! در غم دوري يگانه دخترت صبرم ناچيز است و توانم اندك. گرچه ميبايد اين مصيبت را هم چون غمِ جانكاه دوري تو تحمّلكنم. آن لحظه كه جسم تو را در قبرِ ازپيشآمادهات مينهادم؛ يا آن زمان كه روحت از ميان سينه و سر من به پرواز درآمد. آري چنين است كه همه ما از خداييم و بهسوي خدا بازميگرديم. | ||||||
| و اكنون امانت بازپس دادهشد و سپرده بازگرفتهشد. ولي اندوه من پاياني ندارد. و شبانگاه، خواب مرا پايابي نيارد؛ تا آنگاه كه خداوند مرا نيز در سراي آسايش، نزدِتو جايدهد." | ||||||
|
||||||