تصوير دوازدهم
نسخه مناسب براي چاپ
 

شب، آرام و خاموش، چادر سياه خويش را برسر شهر كشيده‌است. شب، خانة اسرار است و سراپردة راز. همراز شب، عارفان و عاشقان‌اند.

از گوشه و كنار شهر، به جز زمزمة طولاني و بي‌پايان جيرجيرك‌ها، صدايي به گوش نمي‌رسد.

آرامش و سكوت، گويا در ذات همةشب‌هاست. امّا امشب هم، چون بسياري شب‌هاي ديگر، از گوشه‌اي نه چندان دور، ناله‌اي حزين، به‌گوش مي‌رسد.

آه كه اين ناله چقدر در گوش اين سرزمين، آشناست!

سال‌ها و قرن‌هاست كه اين خاك، خورشيد را بر دامن خويش مي‌نشاند. خورشيدِ عالم، در كنار اين قبر گمشده مي‌نشيند و درددل مظلومانة خويش را با مادر بازگو مي‌كند.

آخر، پهلوي مادر را شكسته‌اند و دل فرزند را. مادر و فرزند، هردو مظلوم‌اند و بي‌ياور. دردها و غصه‌هاي همة تاريخ، بر سينة آن‌ها سنگيني مي‌كند.

آه مادر! براي ظهور فرزندت دعاكن! او كه انتقام همة حق را از همة باطل خواهد گرفت. آه مادر! براي ياوران او دعاكن! دعاكن كه زودتر آماده‌شوند.

ياوران او؛ آنان كه اين دل شب را براي مناجات با پروردگار برمي‌گزينند و به سوي او باز مي‌گردند. آنان كه روز و شبشان انتظار است. و براي انتظار معنايي كمتر از هميشه خوب بودن برنمي‌گزينند. مادر براي آنان دعاكن! كه همة جهان در انتظارشان است.

شب آرام و ساكت است. امّا چه بسيار صداي مناجاتي كه از زير پردة پنهان شب به گوش مي‌رسد.

 
 
 

تصوير قبل  
تصوير قبل  
بازگشت