|
||||
شب، آرام و خاموش، چادر سياه خويش را برسر شهر كشيدهاست. شب، خانة اسرار است و سراپردة راز. همراز شب، عارفان و عاشقاناند. |
||||
از گوشه و كنار شهر، به جز زمزمة طولاني و بيپايان جيرجيركها، صدايي به گوش نميرسد. |
||||
آرامش و سكوت، گويا در ذات همةشبهاست. امّا امشب هم، چون بسياري شبهاي ديگر، از گوشهاي نه چندان دور، نالهاي حزين، بهگوش ميرسد. |
||||
آه كه اين ناله چقدر در گوش اين سرزمين، آشناست! |
||||
سالها و قرنهاست كه اين خاك، خورشيد را بر دامن خويش مينشاند. خورشيدِ عالم، در كنار اين قبر گمشده مينشيند و درددل مظلومانة خويش را با مادر بازگو ميكند. |
||||
آخر، پهلوي مادر را شكستهاند و دل فرزند را. مادر و فرزند، هردو مظلوماند و بيياور. دردها و غصههاي همة تاريخ، بر سينة آنها سنگيني ميكند. |
||||
آه مادر! براي ظهور فرزندت دعاكن! او كه انتقام همة حق را از همة باطل خواهد گرفت. آه مادر! براي ياوران او دعاكن! دعاكن كه زودتر آمادهشوند. |
||||
ياوران او؛ آنان كه اين دل شب را براي مناجات با پروردگار برميگزينند و به سوي او باز ميگردند. آنان كه روز و شبشان انتظار است. و براي انتظار معنايي كمتر از هميشه خوب بودن برنميگزينند. مادر براي آنان دعاكن! كه همة جهان در انتظارشان است. |
||||
شب آرام و ساكت است. امّا چه بسيار صداي مناجاتي كه از زير پردة پنهان شب به گوش ميرسد. |
||||
|
||||