|
||||||
| ... كودك، دوباره بر زمين ميافتد. به سختي برميخيزد و به راهش ادامه ميدهد. وقتي به خانه ميرسد؛ بهآرامي در ميزند. پيرمرد، راز و نياز شبانهاش را قطع ميكند و درِ خانه را ميگشايد. چهرة نوراني كودك، معصوميت غمآلود گفتارش را بيشتر ميكند: | ||||||
| "سلمان! به خانة ما بيا! ميخواهيم مادرم را شبانه تشييع كنيم و به خاك بسپاريم. اين وصيت اوست. مادرم نميخواست كه دشمنان خدا و پيامبر در تشييع او شركتكنند." | ||||||
| كلمات، ضربهاي سخت بر جان ناآرام سلمان وارد آوردند. راه را به شتاب و در سكوت طي كردند. و به خانة اميرالمؤمنين رسيدند. | ||||||
| فضّه، آنجا بود. غمي بزرگ در چهرهاش ديده ميشد. او آنشب شاهد وقايع دردناك بسياري بود. داستان كبودي بازو و گريستن اميرمؤمنان. و حكايت دستهاي نحيفي كه براي درآغوش گرفتن دو كودك يتيم، معجزهوار از كنارة جامة مرگ بيرون آمدهبود ... و بسي واقعة غمفزاي ديگر. | ||||||
| اما اكنون زمان بازگويي غمها نبود. اميرالمؤمنين به نماز ايستادهبود و پس از آن زمان تشييع فراميرسيد. | ||||||
| سلمان، صحابي بزرگ پيامبر هم براي نماز آماده شد. او هنوز هم وقايع اين مدت كوتاه را كه از زمان وفات پيامبر گذشتهبود، باور نداشت. | ||||||
| او روزي را به خاطر ميآورد كه اميرالمؤمنين را به اجبار براي بيعت به مسجد پيامبر آوردند. ناگاه، فاطمه، دختر گرامي پيامبر به مسجد وارد شد و رو به آن جماعت گفت: | ||||||
| "به خدا قسم اگر علي را رها نكنيد، پريشان، بر سر مزار پدرم خواهم رفت و شما را نفرين ميكنم." ستونهاي مسجد به لرزه درآمدند. فاطمه به راه افتاد تا گفتة خويش را عملي كند. اما وقتي سلمان پيغام اميرالمؤمنين را كه دعوت به صبر بود، به او رساند؛ آرام و محزون به خانه بازگشت. | ||||||
| نگاه جماعتِ حاضر در مسجد به سوي قبر پيامبر چرخيد. گفتي تازگيِ خاك، شرمي هرچند زودگذر در دلهاي آنان افكند و علي را رها كردند. | ||||||
| اينك سلمان، غمگنانه به ديوار خانه تكيه دادهاست و يارانِ اندك علي و فاطمه را نگاهميكند. عمّار، مقداد، ميثم، يكي دو نفر ديگر و … همين! | ||||||
| او روزهايي را بهياد ميآورد كه اميرالمؤمنين و همسر و فرزندانش، براي يادآوري وصيّتِ پيامبر به درخانة مردم مدينه ميرفتند. و از آنان وعدة ياري ميگرفتند. اما چه سود كه ديگر روز، باز ياران، همان تعداد انگشت شمار هميشگي بودند و بس. | ||||||
|
||||||