|
||||||
| بيابان، رازي دارد. دشت، رازي دارد. كوه، رازي دارد. روز، رازي دارد. همهچيز رازي دارد. و شب را نيز رازي است. | ||||||
| امشب، راز شب، از خانهاي كوچك در گوشهاي آشنا از اين شهر بر دوش جماعتي كمشمار بيرون آمدهاست. تابوتي از چوب و برگهاي نخل كه پيكري نحيف را در خويش جاي داده، راز شب است. | ||||||
| همه ميدانند كه سكوت، لازمة پنهان داشتن اين راز است. سكوتي سرشار از فرياد. و چه سخت و سهمگين است، خاموش ماندن، آنجا كه سزاوار، هزاران فرياد است. فرياد از ظلم و جور نامردماني كه امانتي آسماني را قدر ندانستند و گوهري گرانبها را به خزفي بيمايه سودا كردند. فرياد از مظلوميّتي بيمانند و بسياريِ غمهايي كه اگر بر روزهاي روشن وارد ميآمد چون شب، تيره و تار ميشدند. | ||||||
| اما آنان كه در روشنايي كمرنگ چندبرگ مشتعل نخل، اين تابوت آسماني را تشييع ميكنند، به سكوت واداشته شدهاند. اين سكوت، شايد تنها از بيم بيدار شدن خوابزدگان شهر نباشد؛ كه اميدي به بيداري آنان نيست. بلكه اين سكوت از آن روست كه نداي "بسويمن، بسويمن" كه از ميعادگاهي الهي برميخيزد، بهگوش همه برسد. تا همة اين محرمان راز بدانند كه خداوند، حبيبة خويش را بهسوي خود ميخواند. | ||||||
| كاروان كوچك، آستانة خانه را ترك ميكند. درِ اين خانه حكايتها دارد. حكايتهايي بس شيرين از سلامها و درودهاي پيامبر و حكايتهايي بس تلخ. بيگمان اين در اگر جان ميداشت، بسي دوست داشت كه كاروان غريب شب را در اين كوچ خاطرات همراهي كند. | ||||||
|
||||||