تصوير پنجم
نسخه مناسب براي چاپ
 
لحظه به لحظه به محل موعود نزديك مي‌شوند. از هم اكنون بوي خوش پيامبر به مشام مي‌رسد كه در انتظار بازپس گرفتن امانت خويش است. امانتي كه مردمان، حرمتش را پاس نداشتند. و گرانقدري آن‌را لايق نبودند.
كودكان، خسته و غمگين، بغض خويش فرومي‌خورند. و به سختي خاموش مي‌مانند. اما در دلشان سوز و آه‌هاست و با مادر، راز و نيازها دارند:
اندوه من و دردتو. اشك من و سوز دل‌تو. مصيبت من و رنج‌هاي تو، پايان ناپذير است مادر!
آه اي مادر! چه بگويم از غصه اي كه آغاز و پاياني ندارد. و دردي كه همانندي برايش نيست.
از آن روز كه پيامبر از ميان ما رفت. هر روز مصيبتي تازه بر تو وارد شد و هيچ‌كس نبود كه غم تو را تسليتي بگويد.
اندوه هرشبة تو را از ياد نمي‌برم كه وقتي همه‌جا در سكوت فرو مي‌رفت، تو گوش مي‌سپردي، بلكه يك‌بار ديگر صداي تلاوت پيامبر را از پشت ديوار خانه بشنوي. اما تنها سكوت بود و سكوت و غم غربت بي‌پايان تو كه مي‌ديدي چگونه پس از آن روزهاي درخشان، اينك گرفتار شب‌تار تنهايي شده‌اي.
كاش به همين‌جا بسنده مي‌كردند. كاش ظلم اين امّت در حق تو فقط تنها گذاشتنت بود. اما افسوس، افسوس از آن ظلم‌ها كه در پيش چشمان ما، بر تو روا داشتند مادر.
پدر، ما را به آرامش دعوت مي‌كند. از آن بيم دارد كه صداي گريستن ما، راز اين شب را فاش كند. اما من ديدم كه او خود مي‌گريست. وقتي دستانش، بازوي كبود تو را لمس كرد؛ سر به ديوار غربت خود گذاشت و به درد گريست.
مادر! پس از تو پدر بسيار تنهاست. تنهاتر از پيش. آن‌قدر تنها كه شايد روزي درددل‌هايش را براي چاه بازگوكند.
امروز كه لباس تازه بر تن ما كردي و سر و روي ما را آراستي؛ فهميدم كه حادثه‌اي تلخ در پيش است.
اما حتّي وقتي فضّه به ما گفت كه براي خبر كردن پدر به مسجد برويم، نتوانستم باوركنم كه تو از كنارما رفته‌اي.
آه مادر! كاش يك‌بار، فقط يك‌بار ديگر دستان پرمهرت از كنارة كفن بيرون مي‌آمد و فرزندت را گرم در ر آغوش مي‌گرفتي. او بسيار به محبّت تو نيازمند است.
 
 
 

تصوير قبل   تصوير بعد
تصوير قبل   تصوير بعد
بازگشت