|
||||||
| كاش درِ اين خانه زبان باز ميكرد. آنگاه حكايتها داشت كه براي ما بازگو كند. حكايتهايي نيمي شيرين و نيمي تلخ. | ||||||
| اگر ميتوانستي اي در كه حكايت جبرئيل را بازگوكني كه چگونه بر آستانة تو ميايستاد و براي ورود به اين خانه اجازه ميگرفت. اگر ميتوانستي حكايت آن مسكين و يتيم و اسير را بازگويي كه هيچيك نااميد از كنار تو دور نشدند. | ||||||
| آه اي در! اگر چهرة شاداب پيامبر را به ياد ما ميآوردي كه با گشودهشدن تو و ديدار روي ميوة دلش، زهرا چگونه گل لبخند بر لبانش ميشكفت. و اگر زبان باز ميكردي و صدها خاطرة شيرين را براي ما بازگو ميكردي ... | ||||||
| اما افسوس، افسوس! يادم نبود كه اينك تو دري نيمسوخته هستي. يادم نبود كه تو دري خونين هستي. درسوخته، زباني آتشين دارد. | ||||||
| آه اي در! اي در نيمسوخته! تو براي ما چه ميتواني گفت؟ جز قصة غمبار يك روز شوم. همانروز كه تورا به سختي كوفتند: | ||||||
| "اهالي اين خانه بايد براي بيعت بيرون بيايند!" | ||||||
| و آنگاه داستان تَلّي از هيزم را خواهيگفت و شعلههايي كه زبانه ميكشيد. زبانهاي آنقدر بلند كه دلهاي دردمند را تا هميشة تاريخ ميسوزانَد و خاكستر ميكُنَد. | ||||||
| آنگاه، ديگر چيزي مگو اي در! از ضربهاي سخت و لطمهاي دردناك و صدمهاي جبرانناپذير، سخن مگو! از كشتهشدن كودكي حرفي نزن! ميترسم گل ميخهايت هم چيزي براي گفتن داشته باشند. | ||||||
| ميترسم. بسيار ميترسم ايدر! ميترسم تازيانهاي را ديده باشي كه بر بازويي فرود ميآيد. ميترسم ريسماني را ديده باشي كه بر گردني افكنده ميشود. هيچمگو! هيچمگو! بسيار ميترسم كه گلميخهايت هم سخني براي گفتن داشته باشند. | ||||||
| آرام باش اي در! من از بسياريِ رنجها ميترسم. و از شكسته شدن حرمتها و بيپايان بودن حزنها. من از بازگفتن خاطرات تلخِ تو بيم دارم. و ميترسم كه بخواهي بگويي اين را هم شاهد بودهاي كه علي روزي بر آستانة تو ايستاد و بار سنگين يادآوري خاطرات، او را به زمين افكند. | ||||||
| خاموشباش اي در! خاموشباش! همان بهتر كه زبانِ سوختة تو نيز چون دل سوختة علي، خاموشي گزيند. | ||||||
|
||||||