|
||||||
| آه اي نسيم اين در سوزان مكوب سخت! بگذار در سكوت، طفلان داغديده بشويند زآب اشك نيليرخِ عزيز مادرِ خود را ز التهاب |
||||||
| اي شمع ديرپاي، خاموش و سرد شو! تاريك كن جهان! تا چشـم اشكبار علـي از سرِ اميد بر آخرين شرار ديده زهرا نظر كند. |
||||||
| همه آن روزهايي كه فاطمه بر بستر غريبانة بيماري چون خورشيد، برخاك غروب آرميدهبود؛ چه كسي به عيادت و دلجويي او آمد؟ عيادتكننده او دختر خردسالي بود كه ساعتها بر بالين مادر مينشست و صبر و پايداري را از او ميآموخت. زينب بسيار به اين درس نياز خواهدداشت. | ||||||
| نور چشمان پيامبر، حسن و حسين نيز، بالين پرمهر مادر را پناهگاهي مييافتند كه غمِ فراق پيامبر را ميكاست. | ||||||
| و علي آن بزرگمرد و امامِ يگانة دوران كه اينك صبورانه براي حفظ پايههاي اسلام، بازيِ بوزينگان پست را تاب ميآورد؛ در كنار همسر و همتاي بيمانندش فرصتي مييافت تا درد غربت خويش را تسكين دهد. | ||||||
| بيش از اين تنها يكي دو نفر از زنان با ايمان مدينه بودند كه قدر گوهر وجود او را ميدانستند وگاه به ديدارش ميآمدند. | ||||||
| امّا نه! راستي او عيادتكننده ديگري هم داشت. دو دوست عزيز كه جز همه رنجها و غصّههاي فاطمه، هيچ آزار و آسيب ديگري به او نرساندهبودند! | ||||||
| آن دو به عيادت و عذرخواهي نزد او آمدند و او بزرگوارانه تنها گفته پيامبر را بهيادشان آورد: | ||||||
| "فاطمه پاره تن من است. هركه او را بيازارد مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد خدا را آزردهاست." | ||||||
| و بعد دست به دعا برداشت: | ||||||
| "خدايا شاهدباش كه اينان مرا آزردهاند." | ||||||
| و پس از آن، سكوت؛ كه گوياترين سخن بود. | ||||||
|
||||||