|
||||||
| تشييع پيكر فاطمه، مسير كوتاه خويش را ادامه ميدهد. مقصد، نامعلوم است و تنها نداي "بهسوي من" آنان را بهسوي خويش ميخواند. كاروان خاطرات اينك از كوچهاي تنگ ميگذرد و خانة بيفاطمه را پشت سر ميگذارد. اين كوچه را كوچه بنيهاشم ميگويند. | ||||||
| از همين كوچه بود كه فاطمه، با وجود درد جانكاهي كه داشت به دنبال علي به مسجد آمد تا از امامِ زمانش در مقابل متجاوزان و غاصبان حمايتكند. | ||||||
| از همين كوچه بود كه فاطمه آرام و محزون بهطرف مسجد پيامبر، حركتكرد. در پشت پردهاي ايستاد. پس از مدّتي سكوت، لب به سخن گشود. او غاصبان فدك و خلافت را اينگونه رسواكرد: | ||||||
| "اي گروه مردم كه بهسوي حرفهاي بيهوده شتاب ميكنيد و كردار زشتِ زيانبار را ناديده ميگيريد. آيا در قرآن انديشه نميكنيد يا آنكه بر دلهاي شما مُهر زدهاند. نه! بلكه اعمال زشتي كه انجام دادهايد، تيرگي آن، دلهاي شما را فراگرفتهاست و گوشها و چشمهايتان را پركردهاست ..." | ||||||
| پس از اين سخنان بود كه اعتراض جمعيّتِ دلمرده برخاست و فدك بازگرداندهشد، امّا افسوس ... | ||||||
| آري اين كوچه كه كوچه خاطرات است، از حركت كاروان تشييعكنندگان هيچ صدايي نميشنود. نه از آن جهت كه كاروان، بي صدا حركت ميكند؛ بلكه از آن رو كه صداي يك سيلي آنچنان در گوشش پيچيدهاست كه تاب شنيدن هيچ صداي ديگري را ندارد. | ||||||
| كاروان در پردههاي وهمانگيز شب پنهان ميشود. | ||||||
|
||||||