|
||||||
| آه! اي نورچشم پيامبر! چگونه توانستند؟! چگونه توانستند با تو چنين كنند. مگر نميدانستند كه تو بانوي بانوان دو عالم، پارةتن و نور چشم و ميوة دل پيامبري؟ مگر نميدانستند كه تو فرشتهاي هستي در قالب انسان؟! | ||||||
| آنان، پيمانشكن نبودند. نه! محكم و استوار بر سر پيمان خويش ايستاده بودند. اما پيمانشان بيعت روز غدير با پيامبر نبود. بلكه پيماني بود كه با شيطان بسته بودند؛ تا گُل وجودِ تو را بپژمرند. | ||||||
| آه اي فرشتة انساني! چگونه توانستند؟! چگونه توانستند اين چنين به خانة تو تعدّي كنند؟ مگر نميدانستند كه هرگاه تو در اين خانه به نماز ميايستي، نور عبادتت همچون ستارهاي در نظر اهل آسمان جلوه ميكند. اما خفّاشان و شبسيرتان را با نور چهكار؟ گويا پيمانشان با همة شبپرستان عالم اين بود كه نور وجود تو را خاموش كنند. و چه خيال باطلي! كه "خداوند نور خويش را به تمامي تجلّي ميدهد، هرچند كافران را خوش نيايد." | ||||||
| آه اي سيب بوستان بهشت! چگونه توانستند؟! چگونه توانستند به خانهاي كه تو در آن بودي حملهبرند بااينكه ميدانستند كه تو جان و روح پيامبرهستي؟ شايد ميخواستند بعد از وفاتِ جسم پيامبر، روح او را نيز از ميان بردارند. و آن روح، روحِ دين و روحِ همة زيباييها بود. و آن روح،تو بودي. | ||||||
| آه اي روحِ پيامبر! چگونه جسم تو را چنين ناجوانمردانه آزردند. تا آنجا كه روحِ بلندتو كه آسمانها و زمين را توان درك عظمت آن نيست، از آنان آزرده گشت و خواست كه از اين دنيا مفارقت كند. | ||||||
| تو هديهاي خدايي بودي. گوهري بيمانند كه هزاران سال در صندوقچة سرّ الهي پنهان بود. | ||||||
| چه بسيار پيامبران و اوليا كه آرزومندانه و مشتاقانه، نام تو را برزبان آوردند و از درد و اندوه رهايي يافتند. | ||||||
| آنان با خود ميانديشيدند كه چه روز مباركي است آن روز كه اين گنجينة پنهان آشكار شود و فاطمه پاي به دنيا بگذارد. آن بزرگان، با خود فكر ميكردند: | ||||||
| "خوشا بهحال آن مردمي كه خداوند، زهرايش را در ميان آنان به دنيا آورَد. آه كه آنان از اين آفتاب درخشان، چه بهرهها خواهند گرفت. و چه كرامتها خواهند يافت." | ||||||
| آن بزرگمردان در همة سالها و قرنهاي گذشته، آرزومند روزي بودند كه اين كوثر پرخير بجوشد و همه را از فضل و بركتش سيراب سازد. | ||||||
آنان چنين ميانديشيدند. امّا اينك اگر بودند و ميديدند ... آه كه اگر بودند و ميديدند كه وقتي خداوند به بركت پيامبرِ خاتمش، گنجينة نهاني سرّ خويش را براي مردم آشكار كرد؛ چگونه آن گوهر گرانقدر را به پاره سنگي بيمقدار، شكستند. |
||||||
آه! كه اگر بودند و ميديدند كه چگونه خورشيد وجود تو، تنها و بيكس و با دلي خونبار از ظلم و ستم مردمان، غريبانه در خانة خويش غروب ميكند؛ چه خون دلها ميخوردند و چه فريادهاي حسرت كه از دل بر ميآوردند. |
||||||
آه! اي حبيبة خدا و برگزيدة او! چگونه توانستند؟ چگونه توانستند تنهايي تو، غربت تو و نالههاي تو را ببينند، بشنوند و هيچ نگويند؟! |
||||||
آنان، به جاهليّت گذشتة خويش بازگشته بودند. و كينهشان از شما خاندان پيامبر، بسي عميق بود. حق الهي شما را غصب كردند و به دست شيطان سپردند. |
||||||
اين را ميدانم كه ناله و فريادِ تو كه دل فرشتگان را خون ميكند در گوشديوسيرتان تأثيري ندارد؛ امّا بازهم، بازهم ميپرسم كه آخر چگونه توانستند؟! آه اي فاطمه! اي گل نازنين پيامبر! چگونه توانستند كه تازيانة ظلم را بر بازوي پاك تو فرود آورند؟! |
||||||
|
||||||