|
||
|
شب بود؛ و تو مي گريستي؛ و صدايي گفت: بانوي صبر! تنديس استقامت! از چه مي گريي؟ سوگ پدر آيا چنان لطمهاي بر كوه استوار دلت وارد كرده كه چشمه چشمه اشك از آن ميجوشد؟ تو ميگريستي؛ و گريهات ميگفت كه نه! بانوي آسمان! به بالا چون ستارگان و به روشني چون ماه! گريهات سوگوارهي ستمي است كه بر شويت رفته؟ خانهنشيني آفتاب را برنميتابي؟ تو ميگريستي؛ و گريهات ميگفت كه نه! سيب بوستان بهشت! گل آرزوي پيامبر! مالك باغهاي آسماني! گريهات غمنامهي غصب باغستاني زميني كه نيست! و تو ميگريستي؛ و صدايي گفت: بانوي آبها! درياي مواج گوهر آفرين! از آن آتش كه نااهلان بر قدمگاه جبريل افروختند، ابري از دلت برخاست كه در آسمان چشمانت باريدن گرفته؟ تو ميگريستي؛ و گريهات ميگفت كه نه! گريهات از آسمان است، به نجواي فرشتگان ماند، كه سركشي غافلانه مردمان را به اعتراض برخاسته باشند. اندوه پيامبرانش به جان، و شكوهي رسولانش در نهان. گريهات درد پهلو و بازو نيست، رنج عشق در خويش دارد. و اشكهايي كه به رنگ خداست، بر گونههاي پريده رنگت ميدود. تو ميگريستي و صدايي ميآمد؛ بانوي خدا سوگوار پرستش است. دلمشغول آنكه خدا، به هيمنهي خداييش، و به يگانگي توحيدش، پرستيده نشود. مردمان گوسالهي سامري بسازند و بر مركبي بتازند، كه در وادي حيرتشان بهزير افكند. هزارسال در بيابان تمنّا سرگشته بمانند؛ دروازههاي سرزمين هدايت، پيش رويشان بسته باشد، و كليد ورود را نيابند. مشركانه هزاردسته شوند، تا بردري كه بستهي غفلت آنهاست، مشت بكوبند. و نه مهرباني دستهاي پينهي بستهي تو، نه مهرورزي دل خستهي تو، دستهاي بيعت شكن مردمان را، شكسته برنميتابد. بانوي عبادت! گريهات سوگوارهي توحيدباوري است؟ تو ميگريستي؛ و گريهات ميگفت كه آري! هزارسال گذشتهبود، و تو ميگريستي و صدايي ميگريست. |
||