نسخه مناسب براي چاپ
 

مسافران را گِرد خانه گشتن و آيين به جاآوردن آموخته.
اينک فرصتِ طاعتِ فرماني هزارساله فرامي  رسد.
فرمان  زمزمه اي پيگير که در زير پوست،
در چرخش دَم،
و در حرکت هوا،
اخطار مي کند که « بگو »                                                         
و نمي گويي رازي را که کوه ها و درّه ها مي دانند.
با که در ميان مي گذاري اي تنها؟
امانتي را که ستاره هاي نخستين از آن خبر داده اند.
به که مي سپاري؟
با که مي گويي؟
«اوست بلوغ پيام ها، سرشاريِ رسم ها و سنّت ها،
و معنايي که بي آن، جهان و انسان پاره هايي بي پيوندند.»
زمزمه مي گويد:
« بگو؛
هر آن چه را مي داني بالغ کن.
که اگر سکوت کني،
همه ي سعي هايت، به دنبال باد دويدن بوده است.»
مي گويد:
« بگو.
نه؛ فقط خويش را رها کن، تا همه ي جانت اين آوا را سردهد.»
مي داني.
اي تنها، به خدا مي داني؛
کلماتي از اين دست،
خنجرها و تيرها و شمشيرهايند.
و فقط پشت و پهلو و فرق و گلوي عزيزان تو را مي درند.
مي داني، به خدا مي داني،
فرق هاي شکافته را، سر هاي بريده را،
دست هاي لِه شده را، آوارگيِ بانوان  حرم را در تب بيابانها.
آري ... مي داني.
کلمات اين سرود، مرثيه ي زجرِ خاندان تو خواهد شد.
« اما بگو؛
که اگر انتخاب شده اي،
براي سرودن همين کلمات است.»
پس بنگريد.
برخاسته، نفس تازه مي کند.
چنگ در کمري مي افکند که کوه را در ميان دارد.
بازو مي گشايد و دست ها را تا به اوج پرواز مي دهد.
مي داند که او اکنون به ابر ها نزديک تر است تا به ما.
امّا به ما مي نگرد.
در چشم هاي مشتاق،
در ديدگان  دريده از حسد،
به آب برکه که آرام، تلألو دارد،
به خاکِ سوختهي در انتظار اين لحظه،
و لب مي گشايد.
نه؛ فقط خويش را رها مي کند.
تا دهانش حلقومِ زمزمه ي فرشتگان شود:
«اين است معناي جهان،
بابِ شهر معرفت،
مادرِ کتاب آفرينش،
غرضِ خلقت،
عصاره ي آدم و نامِ اعظمي که در افسانه ها مي جوييد.
آري؛
به خدا قسم، اين است،
هرچه در نهانخانه ي رازهاي عالَم است.»

سروده ي مصطفي نوري علاء
برگرفته از كتاب « غدير در شعر فارسي »