گفتارهايي با موضوع غدير و امامت
نسخه مناسب براي چاپ

 

 
گفتار دوم
غدير و موضع اميرالمؤمنين در عصر خلفا
 
   در اين گفتار برآنيم تا دربارة پاسخ اين پرسش گفتگو كنيم كه آيا نحوة رفتار و موضع اميرالمؤمنين در روزگار خلفا، نشانة تأييد آنها و حمايت از خلافتشان و رضايت از وضع موجود نبود؟ اينكه ايشان هيچگاه دست به مبارزه و مخالفت آشكار نزدند و تلاشي در جهت براندازي خلافت آنها و تغيير حكومت انجام ندادند، بلكه در مقابل، در مواقعي ياريشان نيز مي‌كردند و گره از مشكلاتشان مي‌گشودند، دليل همراهي و موافقت ايشان با شرايط موجود نبود؟
   جهت روشن شدن پاسخ اين سؤال، در دو عنوان كلي سخن خواهيم گفت. نخست اينكه در اين سؤال، پيش‌فرضي وجود دارد و آن اينكه اميرالمؤمنين هيچگاه، هيچ مخالفتي با خلافت خلفا نداشتند و هيچ تلاشي در جهت منحرف نشدن جانشيني پيامبر از خودشان به ديگران انجام ندادند و هيچگاه اعتراضي و شكوه‌اي در برابر وضع موجود نداشتند.
   ما در عنوان اول به بررسي اين موضوع خواهيم‌پرداخت كه نگاهي هرچند گذرا به رويدادهاي پس از رحلت پيامبر، خلاف اين مطلب را نشان مي‌دهد و روشن مي‌كند كه اين پيش‌فرض صحيح نمي‌باشد. اميرالمؤمنين همواره خود را تعيين‌شده از جانب خدا براي جانشيني پيامبر و رهبري امت بيان‌فرموده‌، و رضايت و تأييدي در انتخاب غير نداشتند؛ و همواره با زبان اعتراض و ملامت، انحراف خلافت الهي را از جايگاه درست آن يادآور مي‌شدند.
   پس از روشن‌شدن اين مطلب، در عنوان دوم به اين سؤال خواهيم‌پرداخت كه پس دليل قيام نكردن حضرت و تلاش نكردن در جهت براندازي حكومت، و همچنين دليل كمك‌هايي كه ايشان به خلفا داشته‌اند، چه بوده‌است.
   در عنوان اول، براي ارائة شواهد اين واقعيت كه اميرالمؤمنين همواره ادعاي حق خلافت و رهبري امت را داشته و نسبت به وضع پيش آمده ناراضي و مخالف بودند، وقايع تاريخي را در دو جهت بررسي مي‌كنيم:
 الف- اظهار مخالفت و ادعاي حق خلافت از جانب اميرالمؤمنين
 ب- برخورد شديد دستگاه حاكمه با اميرالمؤمنين و ساير مخالفين
   ثانياً موارد قبلي جنبة بيان موضوع و طرح عنوان داشتند و حال آن كه در روز غدير يك اعلام رسمي انجام شد. يعني علاوه بر معرفي حضرت اميرالمؤمنين به خلافت و وصايت كه پيش از آن هم صورت‌گرفته‌بود، اين بار در واقع اين معرفي و اعلام به گونه‌اي علني و رسمي انجام‌گرفت. دست حضرت اميرالمؤمنين در مقابل ديدگان همة حاضران به دست پيامبر اكرم تا بالاي سر بلند شد و پيامبر عمامة خويش را كه «سحاب» نام داشت از سر مبارك برداشته و بر سر حضرت اميرالمؤمنين گذاشتند.6
   اين امر آنچنان از جانب حضرت تكرار شده كه گروهي با ناديده گرفتن اين واقعيت كه اين همه اصرار و تأكيد ايشان، براي عملي كردن فرمان خدا و در جهت خيرخواهي و هدايت مردم است، آن حضرت را حريص به امر خلافت خواندند. در بيانات اميرالمؤمنين آمده‌است كه: «كسي به من ‌گفت كه تو اي فرزند ابوطالب، آشكارا بر اين امر حريص هستي. پس به او گفتم، بلكه سوگند به خدا شما حريص‌تر و در عين حال دورتريد؛ و من نزديكتر و شايسته‌ترم. من حقّي را كه از آن خودم است طلب مي‌كنم و شما بين من و آن حق فاصله مي‌اندازيد.»4
   يا در موارد مشابه، حضرت در مقابل اين ادعاي قريش كه به سبب نزديكي با رسول خدا، حق خلافت پيامبر را از آنِ قريش مي‌دانستند و بهره‌اي از خلافت را براي انصار روا نمي‌دانستند، استدلال آنها را نقض‌كننده كار خودشان در سقيفه قلمداد مي‌كردند و از رهگذر همان استدلال، ولايت امر را شايسته خود مي‌دانستند و مي‌فرمودند: «اگر امامت بايد در قريش باشد، من از قريش نسبت به آن، صاحب حق بيشتري هستم و اگر نبايد در قريش باشد، پس ادعاي انصار هم به جاي خود باقي است.»5
   به علاوه بر اساس تاريخ، هيچ نشانه‌اي از اتّفاق بي چون و چراي امت و اصحاب در تعيين خليفه و زمامدار بعد از پيامبر به چشم نمي‌خورد. بلكه آنچه از حقايق مسلم آن دوره به شمار مي‌آيد، اختلاف اصحاب پيامبر در امر حكومت و ولايت است. هم بين مهاجرين و انصار و هم ميان خود مهاجرين. و از جملة مخالفين و معترضين، حضرت اميرالمؤمنين هستند كه پيوسته حق الهي خود را نسبت به جانشيني پيامبر، به اصحاب يادآور مي‌شدند.6
   ب- از طرفي آنچه به‌روشني در بررسي تاريخ نمايان است، برخورد شديد دستگاه حاكمه با مخالفين و در رأس آنها حضرت اميرالمؤمنين و اهل‌بيتشان است، كه خود نشان‌دهندة وجود اختلافات اساسي ميان دستگاه حاكم با اميرالمؤمنين و طرفداران اندكشان، در مسأله حاكميت و خلافت است.
   جنگ‌هاي موسوم به «جنگ‌هاي رده» از همين قبيل هستند. با بررسي دقيق آن وقايع، روشن مي‌شود كه همه كساني كه در آن جنگ‌ها مورد هجوم حكومت قرار گرفته‌اند، كافر و مرتد نبوده‌اند. از آن ميان به «مالك‌بن‌نويره» مي‌توان اشاره كرد كه ايمان داشته، نماز مي‌خوانده و اهل عبادات بوده‌است. فقط هنگامي كه فرستاده ابوبكر، «خالد‌بن‌وليد»، از او زكات طلب مي‌كند، او امتناع مي‌كند. زيرا ابوبكر را به عنوان خليفه پيامبر نمي‌پذيرد، يا دست‌كم در خلافت او ترديد به دل راه مي‌دهد. در نتيجه كارگزاران خليفه او را مي‌كشند و خانواده و قبيله‌اش را مورد هجوم و غارت قرار مي‌دهند؛ به طوري كه مسلمين، زبان به اعتراض مي‌گشايند. رسوايي آنچنان است كه حتي خليفه دوم كه از كارگردانان ماجراي غصب خلافت است، خواستار مجازات فرمانده لشكر خليفه مسلمين مي‌گردد. اما خليفه مي‌گويد خالد شمشير خداست كه از نيام بيرون آمده و من اين شمشير را در نيام نمي‌كنم.7
   امثال اين برخوردها، با تمام مخالفين و معترضين صورت گرفته‌است و طبيعي است كه سخت‌ترين برخوردها با كسي بوده كه بيشترين خطر از جانب او وجود داشته؛ يعني اميرالمؤمنين كه خود مدعي حق خلافت بوده‌است.
   در نامه‌اي كه معاويه به اميرالمؤمنين مي‌نويسد، به مخالفت اميرالمؤمنين با دستگاه حاكم و واكنش تند و شديد آنها نسبت به اميرالمؤمنين اعتراف مي‌كند. و امام در پاسخ به معاويه مي‌نويسند: «و گفتي كه مرا چون شتر مهار زده براي بيعت مي‌كشيدند. به خدا تو خواستي مرا نكوهش كني اما ستودي و خواستي كه رسوايم كني حال آن كه خود رسوا شدي.»8
   بخشي از اين برخوردها و واكنش‌هاي زشت دستگاه حاكم در برابر اميرالمؤمنين و اهل‌بيتشان، كه سياه‌ترين و ننگين‌ترين صفحات تاريخ را تشكيل مي‌دهد، واقعة تلخ هجوم به خانة حضرت صديقه طاهره است. عوامل حكومتِ وقت، براي گرفتن بيعت از اميرالمؤمنين، گرد خانة او آمدند و اهل خانه را تهديدكرده و به آن خانه آسماني هجوم‌بردند. بر اثر همين حوادثِ جانسوز بود كه همسر اميرالمؤمنين، حضرت صديقه طاهره، به بستر بيماري افتادند و در فاصله كوتاهي پس از رحلت پيامبر، از دنيا رفتند.9
   رويداد ديگري كه از مخالفت عميق اهل‌بيت با رفتار كفر‌آميز خلافت، پرده بر‌مي‌گيرد، عدم رضايت حضرت صديقه طاهره، همسر و يار نزديك اميرالمؤمنين، از دستگاه حاكم در هنگام شهادت است. تنها يادگار پيامبر و نزديكترين مردمان به رسول گرامي خداوند، سفارش مي‌كند كه خليفة وقت و كارگزارانش در مراسم تدفين و تشييع او حاضر نشوند و حتي قبرش را نيز از همه مخفي نگاه دارند.10
   همچنين ماجراي غصب فدك نيز شايسته توجه است. در اين واقعه، دستگاه خلافت، ملك فدك را كه دارايي اهل‌بيت بوده و يك پشتوانة مهم اقتصادي به شمار مي‌آمده، غصب مي‌كنند تا به هر صورت ممكن اين دستة مخالف را در برابر حكومت تضعيف‌كنند.11
   و نيز خمس را كه به تصريح پيامبر، اختصاص به اهل‌بيت يافته‌بود، به نفع حكومت و خزانه دستگاه حاكم مصادره‌كردند تا هيچ پايگاه تأمين مالي، براي اهل‌بيت پيامبر كه داعيه حكومت داشتند، باقي‌نگذارند.12
   با نظر به نمونه‌هايي از رويدادهاي پس از رحلت پيامبر، بي‌شك مي‌توان گفت كه پس از پيامبر، اختلاف شديدي ميان اصحاب در مسئله حاكميت به‌وجود آمده، و يكي از مدعيان حكومت كه خلافت را حق خود مي‌دانسته، اميرالمؤمنين بوده‌اند؛ كه همواره آن را بيان مي‌كردند و مخالفت و اعتراض خود را نسبت به انحراف پيش‌آمده اعلام مي‌كردند. نظام حاكم نيز به شدت به سركوب مخالفين پرداخته و در اين ميان از هيچ كاري فروگذار نكرده‌است.
   ما در اين قسمت به بررسي متون و شواهد آشكار و بسياري كه جانشيني پيامبر و مقام امامت و رهبري را، تعيين‌شده از جانب خدا براي اميرالمؤمنين مي‌دانند نپرداختيم، بلكه صرفاً مانند ناظري كه از بيرون به تاريخ نگاه مي‌كند، صفحات تاريخ پس از رحلت پيامبر را مورد توجه قرار داديم؛ و در نتيجه اين مشاهده، آنچه مسلم يافتيم، وقوع اختلاف و همچنين ادعاي خلافت از جانب اميرالمؤمنين و برخورد شديد دستگاه حاكم با ايشان است، و اين حقيقتي روشن و انكار ناپذير در تاريخ صدر اسلام مي‌باشد.
   حال كه داعيه اميرالمؤمنين نسبت به حق حكومت، و مخالفت آن بزرگوار با خلفاي نخستين روشن گرديد، به عنوان دوم خواهيم‌پرداخت. يعني بررسي اين پرسش كه چرا حضرت اميرالمؤمنين در برابر خلفاي غاصب، دست به قيام نزدند و درجهت براندازيِ حكومت آنها اقدام نكردند؛ بلكه در مواردي به آنها و امر حكومتشان كمك‌هايي نيز داشتند. اين مسأله را از چند جهت مي‌توان مورد توجه قرار داد.
   در پاسخ به اين‌كه چرا حضرت براي گرفتن اين حق قيام نكرده و سكوت اختيار كردند، با توجه به بيانات خود ايشان، مي‌توان عللي را بيان‌كرد.
   اول اين‌كه فرمودند من به سنت رسول خدا عمل كردم.13 حضرت رسول در مدت اقامت خود در مكّه، با اين‌كه پيامبر خدا و رهبر مسلمين بودند، و كفار نيز در جهت تضعيف و آزار و اذيت مسلمانان به هر كاري دست مي‌زدند، باز قيام نكردند و نسبت به جنگ با آنها اقدام‌نكردند. در روايتي آمده‌است كه از امام رضاعليه‌السلام سؤال شد: «چرا عليعليه‌السلام در طول بيست و پنج سال بعد از رسول خدا با دشمنانش نجنگيد، اما در زمان ولايتش چنين‌كرد؟» و امام اين‌گونه پاسخ دادند: «چرا كه ايشان به سنت رسول خدا اقتداكردند. پيامبر در طول سيزده سال بعد از نبوّت خويش در مكّه و حدود نه ماه در مدينه، با مشركين نجنگيدند و اين به خاطر تعداد كم ياران ايشان بود. عليعليه‌السلام نيز به‌علت كمي ياران، از جهاد با دشمنانش امتناع فرمود. لذا همان‌گونه كه ترك جهاد در مدت سيزده سال و نه ماه، منافاتي با پيامبري رسول‌خدا ندارد، جنگ نكردن عليعليه‌السلام در طول بيست و پنج سال نيز، امامت ايشان را زير سؤال نمي‌برد.»14
   دوم اينكه حضرت اميرالمؤمنين فرمودند كه پيامبر به من چنين وصيت كردند: «اي علي، همانا قريش عليه تو پشت به پشت هم خواهند‌داد و همه آنها براي ظلم وستم بر تو جمع مي‌شوند. پس اگر ياراني پيدا كردي با مخالفين بجنگ و اگر ياري نيافتي دست نگهدار و خونت را حفظ كن.»15
   سوم اينكه با توجه به برخوردهاي دستگاه حاكمه، روشن بود كه در صورت مخالفت عملي و رسمي، آنها از هيچ جنايتي دريغ نمي‌كنند. كساني كه حرمت اهل‌بيت را نگاه نداشتند، از كشتن هركس كه به‌نوعي در برابر حاكميت آنها قيام مي‌كرد، فروگذار نمي‌كردند.‌
   لذا با مخالفت علني و عملي، حضرت اميرالمؤمنين و اهل‌بيت او كه حاملان تام حق و حقيقت بودند، و پيروان كم‌شمار حق، قرباني جاه‌طلبي و نفاق جماعتي منافق مي‌شدند، و ديگر اثري از تعلميات رسول خدا كه در قلب‌هاي همين معدود پيروان راستين ايشان بود، بر جا نمي‌ماند و تمام رنج رسالت و اهداف آن از بين مي‌رفت.16
   چهارم اينكه، افرادي كه در غصب خلافت و جانشيني اميرالمؤمنين نقش اصلي را داشتند، در زمان رسول خدا نيز هر جا مسأله حاكميت و خلافت آن حضرت مطرح مي‌شد، حساسيت نشان مي‌دادند و تا مرز اظهار علني كفر و الحاد پيش مي‌رفتند. چنان‌كه وقتي رسول خدا امر فرمودند به حضرت علي با عنوان اميرالمؤمنين سلام كنند، پرسيدند اين امر از جانب خداست يا تو خود آن را به زبان مي‌راني؟17 در حاليكه بارها و بارها شنيده بودند كه سخنان پيامبر، سراسر از جانب خدا و به فرمان اوست.
   همچنين مي‌توان به ماجراي قلم و دوات در واپسين روزهاي حيات پيامبر نيز اشاره‌كرد. آنگاه كه پيامبر درخواست‌كردند كه قلم و كاغذ آورده‌شود تا ايشان چيزي بنويسند كه امت با تمسك به آن هرگز به گمراهي دچار نگردند، يكي از غاصبان كه در آن جلسه حاضر بود و حكومت آينده خويش را در خطر مي‌ديد، فرياد برآورد كه اين مرد هذيان مي‌گويد.18 پيداست گوينده چنين سخناني، در قلمرو كفر جاي گرفته‌است و گفتن اين قبيل كلمات و پافشاري بر آن، انهدام اساس آيين الهي و نابودي شريعت خداوندي را در پي دارد. از اين رو بيم آن مي‌رفت كه درصورت مقابله شديد اميرالمؤمنين در باب حكومت، جامعه به كفر و الحاد و جاهليت نخستين بازگردد و جامعه اسلاميِ نوپايِ آسيب‌ديده، كاملاً نابود گردد.19 و مسلماً اين امر، مورد رضاي پيامبر و خليفة راستين او نبود.
   و اما در مورد مشورت‌ها وكمك‌هايي كه حضرت نسبت به دستگاه حاكم و جامعه اسلامي آن دوره انجام داده‌اند، بايد دو نكته را متذكر شد.
   مطلب اول اينكه اين كمك‌ها و مشورت‌ها به اين شكل نبوده‌است كه خلفا از آن حضرت به عنوان مشاور و وزير، دعوت به شركت در اداره حكومت كنند و آن حضرت نيز بپذيرند؛ و در نتيجه اين مطلب، نشاني بر موافقت و همدلي حضرت با خلفا دانسته‌شود. بلكه خلفا اين مقدار نيز انصاف و دلسوزي براي امت نشان ندادند و مردم را از تدبير و درايت اميرالمؤمنين محروم‌كردند، و آن حضرت در انزواي سياسي و اجتماعي، به كشاورزي و حفر چاه مشغول‌شدند.20 و اگر گاهي براي حل مشكلات به سراغ آن حضرت مي‌رفتند، از اين جهت بود كه براي باز شدن گره‌ها در مواقع رسوايي، چاره‌اي جز اين نمي‌ديدند، و گهگاه به اين ناتواني و بي‌مقداري خود، اعتراف نيز مي‌كردند.21
   مطلب دوم آ‌ن‌كه، اين طفل نوپاي اسلام با تمام بلاها و آسيب‌هايي كه دشمنان و بدخواهان بر سر آن آورده‌بودند، حاصل تربيت و زحمت‌هاي جان‌فرساي پيامبر اكرم و يار و برادرش اميرالمؤمنين بود. و اميرالمؤمنين، گر چه اينك اين كودك نوپا و عزيز را كه يادگار و حاصل تربيت و تلاش برترين خلق خدا بود، در چنگ غاصبِ بدخواه مي‌ديدند، اما وارد آمدن كوچك‌ترين صدمه‌اي را به آن تاب نمي‌آوردند و از هيچ دلسوزي و كمكي در رفع گرفتاري‌ها و مشكلات آن دريغ نمي‌كردند.
   لذا روشن است كه با تمسك به كمك‌ها و مشورت‌هايي كه حضرت نسبت به دستگاه حاكم انجام داد‌ه‌اند، يا اقدام نكردن به قيام مسلحانه، نمي‌توان نتيجه گرفت كه اميرالمؤمنين، خلافت را حق الهي و تعيين شده از جانب خدا و پيامبر براي خود نمي‌دانستند و اعتراضي نسبت به وضع پيش‌آمده و خلافت خلفا نداشتند.
   و در پايان نگاهي گذرا داشته باشيم به آنچه در اين گفتار، بررسي و بيان‌كرديم. نخست ديديم كه مروري بر صفحات تاريخِ پس از رحلت پيامبر سراسر نشان از آن دارد كه حضرت اميرالمؤمنين همواره تأكيد داشتند و يادآور مي‌شدند كه جانشيني پيامبر و رهبري مردم، مقامي است كه از جانب خدا براي آن حضرت تعيين شده و در امري كه خدا و رسولش معين كرده‌اند، انتخاب ديگران، درست و پذيرفته نمي‌باشد.22 و ايشان در طول حياتشان، همواره درباره اين يگانه راه هدايت و نجات سخن مي‌گفتند و نارضايتي و مخالفت خود را نسبت به انحراف ايجادشده و خلافت خلفا بيان مي‌كردند. و اين حقيقتي است كه صفحات و حوادث تاريخ، به روشني گواهي مي‌دهند و چاره‌اي جز پذيرش آن باقي نمي‌گذارند.
   و در ادامه به توضيح اين مطلب پرداختيم كه، اقدام‌نكردن حضرت در جهت قيام و براندازي و تغيير حكومت، و كمك‌هاي آن حضرت به دستگاه حاكم، براي خود دلايل روشني دارد كه به آنها اشاره شد. و در نتيجه اينها هيچكدام دليلي بر تأييد و رضايت آن حضرت و موافقت و همراهيشان با خلافت خلفا ‌نبوده‌‌است.
   
   
پي نوشت:

1- عبدالحسين اميني، الغدير1: 159-213، دار الكتب الاسلامية. تهران ؛ محمد باقر مجلسي، بحارالانوار31: 315-330، دار الرضا. بيروت ؛ عبدالزهرا مهدي، الهجوم علي بيت فاطمةعليهاالسلام: 367-427، دارالزهرا. بيروت

2- عبدالزهرا مهدي، الهجوم علي بيت فاطمةعليهاالسلام: 107-108، دارالزهرا. بيروت ؛ محمد باقر مجلسي، بحارالانوار28: 267-268، المكتبة الاسلامية. تهران ؛ عبدالحميد بن ابي الحديد، شرح نهج البلاغة11: 13، كتابخانه آيت‌الله مرعشي. قم

3- محمد باقر انصاري، چهارده قرن با غدير، 35-61، انتشارات دليل. قم ؛ سيد جواد حسيني طباطبايي، در پاسخ افسانه شهادت: 139-144 ؛ علي لباف، مظلومي گمشده در سقيفه2، انتشارات منير. تهران

4- سيد محمد بن حسن رضي، نهج‌البلاغة(صبحي‌صالح): خطبه172

5- علي بن حسين مسعودي، اثبات الوصية: 145-146، مؤسسه انصاريان. قم ؛ محمد باقر مجلسي، بحارالانوار28: 308، ح50، المكتبة الاسلامية. تهران

6- محمد رضا مظفر، ترجمه محمد جواد حجتي كرماني، اسرار سقيفه: 135-214، انتشارات انصاريان. قم ؛ علي محدث بندرريگي، سياه‌ترين هفته تاريخ: 359-456، انتشارات اخلاق

7- رسول جعفريان، تاريخ سياسي اسلام2(تاريخ خلفا): 28-39، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. تهران ؛ يوسف غلامي، پس از غروب: 221-232، دفتر نشر معارف. قم

8- سيد محمد بن حسن رضي، نهج‌البلاغة(صبحي‌صالح): نامه 28

9- علي محدث بندرريگي، سياه‌ترين هفته تاريخ: 535-540، انتشارات اخلاق ؛ سيد مسعود آقايي، چشمه در بستر، مؤسسه فرهنگي‌انتشاراتي حضور. قم (چاپ اول)1374 ؛ سيد محمد حسين سجاد، آتش به خانه وحي، دار الصادقين. قم ؛ محمد باقر انصاري، حضرت محسنعليه‌السلام، انتشارات عهد. قم ؛ سيد جواد حسيني طباطبايي، در پاسخ افسانه شهادت: 109-136

10- سيد جواد حسيني طباطبايي، در پاسخ افسانه شهادت: 157-159 ؛ سيد مسعود آقايي، چشمه در بستر: 173-174(بخش35) ، مؤسسه فرهنگي‌انتشاراتي حضور. قم(چاپ اول)1374 ؛ سيد عبدالرزاق مقرم، ترجمه محمد رضا امين‌زاده، صديقه شهيده: 198، دفتر انتشارات اسلامي. قم ؛ احمد رحماني همداني، ترجمه سيد حسن افتخارزاده، فاطمه زهراسلام‌الله‌عليها شادماني دل پيامبر: 721-722، انتشارات بدر. تهران

11- محمد باقر انصاري و سيد حسين رجايي، اسرار فدك: 17-102، نشر الهادي. قم(چاپ سوم) ؛ مهدي جعفري، حديث غربت: 9-19و 59-67، مؤسسه فرهنگي‌انتشاراتي صائب. تهران ؛ سيد عبدالرزاق مقرم، ترجمه محمد رضا امين‌زاده، صديقه شهيده: 127-179، دفتر انتشارات اسلامي. قم ؛ يوسف غلامي، پس از غروب: 231-241، دفتر نشر معارف. قم

12- يوسف غلامي، پس از غروب: 241-242، دفتر نشر معارف. قم ؛ علي محدث بندرريگي، سياه‌ترين هفته تاريخ: 579-582، انتشارات اخلاق

13- علي بن الحسين المسعودي، اثبات الوصية: 146، مؤسسه انصاريان. قم ؛ محمد باقر مجلسي، بحار الانوار28: 308، 29: 417، ح1 و 438، ح29، المكتبة الاسلامية. تهران

14- محمد بن علي بن بابويه قمي، علل الشرايع1: 148(باب122، ح5)، مكتبة الداوري. قم

15- محمد بن الحسن الطوسي، كتاب الغيبة: 334-335 (فصل5، ح280)، مؤسسة المعارف الاسلامية. قم

16- علي محدث بندرريگي، سياه‌ترين هفته تاريخ: 514، انتشارات اخلاق

17- سيد علي بن موسي بن طاووس، التحصين:537-538 و 574، مؤسسة دارالكتاب(الجزائري). قم

18- جعفر سبحاني، فروغ ابديت2: 492-499، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم ؛ علي اكبر بابازاده، آفتاب ولايت: 69-72، انتشارات بدر. تهران

19- عبدالحميد بن ابي الحديد، شرح نهج‌البلاغة20: 326، كتابخانه آيت‌الله مرعشي. قم

20- علي لباف، مظلومي گمشده در سقيفه2: 115-191، انتشارات منير. تهران

21- محمد باقر مجلسي، بحارالانوار30: 675-682، دار الرضا. بيروت، 40:باب97، دار الكتب الاسلامية. تهران ؛ عبد الحسين اميني، الغدير6: 110، دار الكتب الاسلامية. تهران

22- سوره احزاب: 36

 
بازگشت