آفتاب وقتي دست نوازشش را بر سر دريا كشيد، همه قطرهها عاشقش شدند.
به جنب و جوش افتادند تا به او برسند.
قطره كوچك ما هم تاب و توانش را از دست داده بود. تقلا كرد و جنبيد. تا ناگاه خود را آزاد و رها يافت.
بالا و بالاتر رفت؛ به طرف خورشيد.
هرچه نزديك تر ميشد، احساس سبكي بيشتري ميكرد. خود را در آغوش خورشيد ميديد.
اما ناگهان احساس كرد، تيرگي همه جا را فراگرفته.
به بالا نگاه كرد. ابر سياهي روي خورشيد را گرفته بود.
قطره به ابر رسيد. خواست كه از آن بگذرد؛ اما بيشتر در آن اسير شد. انگار جزئي از ابر شده بود.
روزها گذشت و هر روز دل قطره كوچك ما بيشتر ميگرفت.
خورشيد پيدا نبود. اما گرماي آرامش بخشش وجود او را فرا گرفته بود.
به اطرافش نگاه كرد. دوستان ديگرش، قطرههاي ديگر را ديد كه در دل ابر اسير شدهاند.
اصلاً گويي آن ابر، چيزي جز خود قطرهها نبود.
قطره كوچك ما دلتنگتر شد. دوستانش هم.
همه با هم به خورشيد فكركردند. نوري اميد بخش وجودشان را فراگرفت.
كنار هم جمع شدند. دست به دست هم دادند. و دلتنگيشان را با تمام وجود گريستند...
باران كه تمام شد، خورشيد، بزرگوار و با شكوه بر پهنه دريا ميتابيد. ديگر اثري از ابر سياه نبود. |