آفتاب، گرم و درخشان، تمام هستيش را سخاوتمندانه به زمين هديه ميكرد. و زمين، بزرگوارانه، اين تحفهي آسماني را ميپذيرفت. گرماي هوا و داغي ريگهاي كف بازار، كار را صدها بار سختتر كردهبود. مرداني كه سايهاي به غنيمت مييافتند، دميدر آن ميگذراندند و باز، كار بود و كار. |
||
![]() |
||
هيجانزدهبودنِ حاضران از اين پيغام، از چشمهايشان که برق میزد و گونههايشان که سرخ شدهبود، پيدا بود. حالا آنها ميتوانستند غمها و مشكلاتي را كه سالها روح و جانشان را ميآزرد از خود دوركنند. |
||
![]() |
||
حالا نگاه طلايي خورشيد بود و آدمهايي که به آرزويشان رسيده بودند، اما انگار هيچ نداشتند. |
||