|
| |
به سرعت از ميان کوچههاي نمگرفتهي دِه ميگذشت. هوا ديگر تاريک شدهبود. کمکم چراغها روشن ميشدند و تاريکي را از خانهها فراري ميدادند. بوي کاهگل، درون کوچههاي ده پيچيدهبود. مرد -که تازه از کوچهي بالايي آمدهبود- درِ خانهاش را بازكرد. صورتِ خيس امّا مصمّم مرد، او را جذّابتر نشان ميداد.
پنجره را بازكرد و به فكر فرورفت. مردِ کوچهي بالايي -كه چه مرد مهربانيبود- تنها كميدربارهي خورشيد به او گفتهبود، بيشتر از آن يادش نميآمد؛ سالها از آن ماجرا گذشتهبود. آهنگ لطيف صدای مردِ کوچهي بالايي، هنوز در گوش او طنين اندازبود: «گرما، نور، محبّت؛ و چه اسم زيبايي: آفتاب.»
مردِ پشت پنجره امّا هنوز نميتوانست باورکند. اگر آفتاب، آنقدر خوب است، پس چرا همهي ما اينجا زندگي ميکنيم؟ برويم روي کوه. آن بالا بالاها... |
|
به بيرون كه نگاه كرد، لبخند از روي صورت او پاک شد. هوا ابريبود، چشمانِ مردِ پشت پنجره هم. ايکاش خوابِ ديشب او تعبير شدهبود. مگر نديدن ابر توقع زيادی است؟! دلش پَر ميکشيد برای ديدن آن طرفِ ابرها. آرزو داشت كه پرندهاي می شد و میگذشت از ميان اين همه ابر. کوه امّا، چه زيبا او را فراميخواند. اشارهاش رو به بالابود، رو به آفتاب.
خاکِ کوچههاي ده را نمِ بارانِ ديشب تر کردهبود. قطرات آب، کوه را در بر گرفتهبودند. مرد ديگر نگاه سردش را از ابرها برداشتهبود. زردي مزرعه، شاليزار، کوهپايه، کوه؛ و چشمان مردميکه ديگر عادت کردهبودند به ديدن يکديگر، مناظر زيبا، مزارع طلايي، کوه مِهگرفته.
چند ماهي از نخستين ديدار مردِ پشت پنجره با مردِ کوچهي بالايي ميگذشت. در اين مدّت، کمتر روزي بود که نزد مردم ده نرفتهباشد. تا جايي که توانستهبود از خورشيد گفتهبود. خورشيد را يادآوري کردهبود. گله کردهبود، سؤال کردهبود و جواب شنيدهبود که «مگر کار نداري؟ مگر خودت خورشيد را ديدهاي؟ اصلاً فکر کن چنين چيزي که ميگويي باشد. به ما چه؟ چه سودي به حال تو دارد؟»
و او غمگين شدهبود، گفتهبود: «تا کي ميخواهيد خاطرهي روزهاي آفتابي را از کتابها بخوانيد؟ نخواندهايد که اگر آفتاب بتابد، ديگر نه غميهست، نه زشتي، و نه ... ما زير اين ابرها فقط گوشهي تاريكروشني از زندگي را ميبينيم.»
چشمانش تر شدهبود. بارِ گراني، سينهاش را ميفشرد. ميخواست فقط خودش نباشد که نزدِ خورشيد ميرود. دوستداشت برادرش، خواهرش،کدخداي ده و همهي مردم با هم بروند به ديدار آفتاب. با اين وجود، او مصمّمبود به رفتن. فردا به راه ميافتاد با هركس كه مردِ آمدن باشد.
نميدانست امروز چند نفر را پاي کوه ميبيند. مردم دِه شنيدهبودند كه امروز، كساني قصد بالارفتن ازکوه را دارند. اما چه اهمّيّتي داشت؟! سالهاي قبل هم مثل اين اتّفاق افتادهبود. آن سالها تنها کسي که راه را به پايان رسانده و آفتاب را ديدهبود، همان مردِ کوچهي بالايي بود. امّا بيشترِ اهل ده باورداشتند که او فقط گمان کرده است چنين چيزي آن بالابوده!
از دور، جمعيّت زيادي را ديد. امّا خوشحال نشد. ميدانست اکثر جمعيّت آمدهاند تماشا. تماشاي افرادي که ميخواستند بروند «هيچ چيز» را ببينند. |
|
ده ديگر ديده نميشد. تا چشم کار ميکرد درخت بود. صداي قرقاول در دلِ کوه پيچيدهبود. نسيم خنک صبحگاهي، بوي گياهان وحشيِ کوهي را به ميهماني آن جمعِ کوچک ميآورد. چند نفر سالها قبل اين راه را آمدهبودند اما ...
کوه پُر شدهبود از درختان زرد. گروه، چند ساعتي بود که راه افتادهبود. بايد استراحت ميکردند. آب خنکِ برکه، پاها را در رفتن سست ميکرد.
- بهتر نيست اين جا بمانييم؟ برکهي به اين قشنگي تا به حال نديدهبودم.
- چند ساليبود پشت سر هم اين همه راه نيامدهبودم. پاهايم ديگر کار نميکند.
- تا رودخانه چقدر راه ماندهاست؟
همهمهي گروه، سکوتِ کوهستان را به هم نميزد. هرصدايي در ميان انبوه درختان زرد پنهان ميشد. کوه، بزرگوارانه قطرات آب را که به دور آن حلقه زدهبودند، پذيرفتهبود. رود زيبا از ميان سنگها راهش را پيدا کردهبود. صداي زيباي رود بود و دلِ يکيک افرادِ گروه.
- اين هم از رودخانه. فکر کنم بار قبل يک روز اين جا مانديم.
- رود پايين که زيباتر است. می مانديم همان جا.
گروه پراکنده شدهبود. چند نفري مشغول خوردن ميوه، بعضي ديگر در حال استراحت زير سايهي درختان، و چندنفر هم آن طرفتر، روي زمين چيزي ميکشيدند. بعضي هم شايد به سوي آسمان نگاه ميکردند.
درختان کمکم جاي خود را به صخرهها ميدادند. آهوهاي وحشي و بزهاي کوهي به زيبايي حرکت ميکردند. سينهي کوه را آن قدر سريع ميشکافتند که نگاهِ چشمان مسحور جمع، در تعقيب آنها جا ميماند و برخی از آن نگاهها در جستن آهويي گرفتار می ماند.
خرده سنگها، تاب مقاومت در برابر پاهاي گروه را نداشتند، از زير پاها به پايين ميلغزيدند و چند متر آن طرفتر، ميان چند خرده سنگِ ديگر، آرام ميگرفتند. مردي نگاهي به بالا انداخت، بلند گفت: «شايد آفتاب الآن در وسط آسمان باشد.»
طاقت مرد خستهاي، ديگر تمام شدهبود. شک و ترديد در صداي او موج ميزد، فرياد زد:
- پس اين خورشيد که ميگوييد کجاست؟ ميدانيد چقدر راه آمدهايم؟ به اطرافتان نگاهکنيد! کسي نماندهاست. فقط ما چندنفر! نميدانم چرا ما را تا اينجا آوردهاي.
مردِ خسته جداشد و برگشت. مردِ پشت پنجره دوباره به آسمان نگاهکرد. فرياد مرد خسته هنوز در گوش آنان ميپيچيد. نميدانستند تا رسيدن چقدر ماندهاست، چند خرده سنگ ديگر بايد بلغزد، از چند صخرهي ديگر بايد عبورکنند. آسمان، هر لحظه آغوشش را براي آنها بيشتر باز ميکرد و کوه ميرفت به سمت قنوت.
چه تنها، چند مرد خسته به سمت بالا، به سوي آفتاب؛ و چه تنها، افرادي در ميانهي کوه، در ميانهي راه، درميانهي انبوهِ درختان زرد، در ميانهي رود، در ميانهي نگاه، در ميانهي ترديد. |
|
کوه در حال قنوتبود، دعايش چند پرنده سفيد. اما پرندهها نميتوانستند پروازکنند، اوج بگيرند، بالهايشان خيسبود. آن همه ابر، کار خود را کردهبود. دعاي كوه، خورشيد ميخواست. پرندهها خستهبودند، بالزدن مشکلبود. ديگر نميتوانستند نزد آفتاب بروند. اما مگر خورشيد، تاب سقوط پرنده را داشت؟ خورشيد، عاشقِ پرواز پرنده است. خورشيد، دست نورانيش را دراز کرد، تابيد، روشن کرد، گرما داد و ...
سکوت کوهستان را صداي بالهاي چند پرندهي مشتاق ميشكافت. و دعاي مستجابِ کوه، در دل آسمان به سوي آفتاب، به سوي ابديّت رهسپار بود. |
| |
|
|
| |
|