مدّتي بود که به ما سر ميزد. شبها چشم بهراه آمدنش بوديم. هنوز لطافت دستهاي نوازشگرش را بهياد داريم. وقتي ما را در آغوش گرمش - که تنها پناهگاهمان بود - ميفشرد, تمامِ غصّهها از دلمان پر ميکشيد.
ياد نگاههاي پرمهر پدرانهاش بهخير؛ نگاهي که تا عمق جانمان نفوذ ميکرد و از آن حياتي دوباره ميگرفتيم. چه شبها که سر بر زانويش ميگذاشتيم و با لالايياش به خواب مي رفتيم.
تازه داشتيم با او انس ميگرفتيم. شاخههاي خشک، تازه داشت در هواي او جوانه ميزد. عطرِ نفسهايش - که بوي خدا
ميداد - چند صباحي بود که در دلهايمان ميپيچيد. درد بيکسي کمکم داشت آرام ميگرفت. امّا ... نميدانستيم که در يکي از همين شبها دوباره يتيم ميشويم.
آن شب بر دلهاي بيقرارمان چه طولاني گذشت. تمام ستارهها را در انتظار آمدنش شمرديم و او نيامد.
 ماهيِ غرق در آب که قدر آب را نميداند. تنها وقتي روي شنهاي آفتابخورده و داغِ ساحل، دور از آب افتاده و براي رسيدن به آب تقلّا ميکند، قدر آب را در مييابد.
هميشه همينطور است. تا نعمت هست قدرش شناخته نميشود و تنها هنگام رفتنش است که تازيانهي افسوس و حسرت بر دلها مينشيند.
آيا ميشود يک بارقدر داشتهها را - پيش از آنکه از دست بروند- دانست؟

خدايا چه بسيار که قدر نعمتت را ندانستم و غافلانه از آن گذشتم. امّا تو مرا رها نکردي و غفلت و قدرناشناسيام را به ياد آوردي. و من چقدر شرمنده شدم از نعمتندانستنِ نعمتت!
چه رسد به شکرگزاريِ آن.
خدايا! امّا اينبار آمدهام تا در پيشگاه تو از بيتوجّهي به بزرگترين نعمتت توبهکنم؛ نعمتي که تمام هستيام را به واسطهاش به من دادي. و از تو بخواهم که مرا شکرگزار اين نعمت قراردهي. و من - که بندهاي ناسپاسم - گرچه شرم دارم از اين خواسته, امّا لطف و کرمت مرا به خواستنِ آن واداشتهاست.

آري او رفت؛ ولي ما را تنها نگذاشت. يازده آيينهي تمامنما بهجاگذاشت که صورت و سيرت او را براي عاشقانش تصويرکنند. امّا دريغ که سنگهاي نفاق و کينه, آيينهها را يکي پس از ديگري شکستند. و اکنون تنها يک آيينه از ظلم سنگها در امان مانده.
...و ما مانديم و اين آخرين آينه.

سالها بود که فراموشت کردهبودم. نه يادي از تو ميکردم و نه سراغي از تو ميگرفتم. امّا تو هيچگاه از من غافل نبودي.
من کودکي ناتوان بودم که غافلانه دستت را رها کردهبودم و به اين سو وآن سو ميدويدم، و اين تو بودي که هرگاه پايم ميلغزيد و در مردابها سقوط ميکردم، دستت را بهسويم دراز ميکردي و از ميان منجلابها بيرونم ميکشيدي. پاکيزهام ميکردي و لباسِ نو به تنم ميکردي.
امّا هنوز ساعتي نميگذشت که دوباره در هوس مرداب، خود را لجنآلود ميکردم.
حال که روشنايي يادت بر افقهاي تيرهي غفلتم چيرهگشت و در پرتوي آن زيباييت را ديدم، ديگر نميخواهم به چيزي جز با تو بودن بينديشم, ميخواهم بيايم و هرچه دارم فدايت کنم؛ ولي در پاهايم ديگر رمقي نمانده تا بيايم.
چه کنم؟ تنها سر بر ديوار بيکسي ميگذارم و آرام آرام گريهميکنم. ميدانم که به سراغم ميآيي. با دستهاي مهربانت اشکهايم را پاک ميکني و ميگويي:
« غمگين مشو, دستت را به من بده و بلند شو,
کمکت ميکنم تا آرام آرام قدم برداري,
مواظبت هستم که زمين نخوري؛
فقط دستت را از دستم رها نکن.»

بهبهانهي شبهاي قدر
و شام شهادت اميرالمؤمنين عليهالسّلام
|